تبليغاتX
هم‌خوابگی با بهارنارنج!
عنوان نداره!
امروز روز منه؟

هه!

اون از دیشب، اینم از امروز! روانم رسماً به فاک رفت! انقد حالم بده که نتونستم دووم بیارم و مرخصی گرفتم و اومدم خونه!


نویسنده: آناهيد | پیوند | شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 |   |  دسته: غم‌نوشت  | 

eve...!
ایو عزیز...

گاهی زیادی حال بهم زن می‌شوی!

هر وقت که چون ابلهان، خودت را به سادگی حراج یک لبخند موذیانه و یا یک نگاه هوس‌آلود می‌کنی، دوست دارم تمام جهنم را روی تو بالا بیاورم!


نویسنده: آناهيد | پیوند | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 |   |  دسته: ایونوشت  | 

باید بشه... می‌فهمی؟
اوس کریم، خودت درستش کن!
نویسنده: آناهيد | پیوند | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |   |  دسته: روزنوشت

عشق نه رنگ دریاست، نه رنگ آسمونه!
یعنی این آخر عشقه! آدم باهاش عاشق می‌شه! احساس تازگی و سبکی می‌کنه!
نویسنده: آناهيد | پیوند | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |   |  دسته: من‌نوشت  | 

هم‌خوابگی با مرگ!
دیشب خواب می‌دیدم دارم عروس می‌شم! داشتم لباس سفید برای خودم و لباس مجلسی برای دخترا انتخاب می‌کردم!

انگار دیگه وقتشه که به حجله‌ی مرگ پا بذارم!


نویسنده: آناهيد | پیوند | یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |   |  دسته: دل‌نوشت  | 

اعتیاد بلای خانمان‌سوز!
اورژانس بیمارستان، دنیاییه برای خودش! یه دنیای عجیب و غریب!

از بحث خودکشی که با شیوه‌های مختلف انجام می‌شه (دختر و پسرای جوون و حتی نوجوون، یا زن و شوهرایی که به خیانت همسراشون پی بردن و ...) که بگذریم، بیمارای اعصاب و روانی که می‌آرن و باهاشون سر و کار داریم، دردناک‌ترین موردش، جوونی بود که دیروز آورده بودن!

دکترای علوم سیاسی داشت! پژوهش‌گر و کارشناس تاریخ و سیاست خاورمیانه (یا یه هم‌چین چیزایی) بود و متأسفانه اسیر شیشه!

کلاً روان و اعصابش مختل بود! تو فاصله‌ی نیم‌ساعتی که رزیدنت روان و بعد پزشک آنکال اومدن برای ویزیتش، به طور مرتب از سیاست غلط بزرگان خاورمیانه و اعراب و ایران می‌گفت و مقایسه می‌کرد با دوران فلان پادشاه و بهمان رییس‌جمهور!

طوری شده بود که اشک همه دراومده بود!

به واقع اعتیاد بلای خانمان‌سوز/جانمان‌سوز و ویران‌گریه!


نویسنده: آناهيد | پیوند | شنبه نهم اردیبهشت 1391 |   |  دسته: روزنوشت  | 

اردی‌بهشت من!
قدری مرده‌ام!

با بوسه‌ای
ته یک بن‌بست
در کوچه-باغ‌های نم‌زده‌ی
اردی‌بهشت عباس‌آباد
دوباره زنده‌ام کن!


نویسنده: آناهيد | پیوند | چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 |   |  دسته: خیال‌نوشت  | 

نادر نه، اما کم‌یاب!
انقده خوشم می‌آد از این نوه‌هایی که عاشقانه با پدربزرگ و مادربزرگشون رفتار می‌کنن!

دقیقاً مث جوونی که امروز مادربزرگ پیرش رو بغل کرده بود و هی قربون-صدقه‌اش می‌رفت و می‌گفت: (دور از جونش البته) دردت به تنم ننه! ایشالا زود خوب می‌شی!

یه حس قشنگی داره! قبول داری؟


نویسنده: آناهيد | پیوند | دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 |   |  دسته: روزنوشت  | 

مغلوب!
عریان که می‌شوی،
اعتقاداتم
مستمعره‌ی
جغرافیای تنت می‌شود!

نویسنده: آناهيد | پیوند | یکشنبه بیستم فروردین 1391 |   |  دسته: خیال‌نوشت  | 

خداوندگار من!
یادش به‌خیر...
روزی، روزگاری... خدایی بود و بندگانش!

"به نام خداوند نام و خداوند جای                 خداوند روزی ده ره‌نمای"

حال اما...
هر بنده، خدایی مختص به خود دارد!
خداوندگار پول... مقام... شهوت... و...!
خداوند نام!
خداوند جای!
خداوند روزی ده!
خداوند ره‌نمای!

خدا را تقسیم کردند نامردها!

یادش به خیر...
روزی، روزگاری... خدایی بود و بندگانش!


نویسنده: آناهيد | پیوند | شنبه نوزدهم فروردین 1391 |   |  دسته: آه‌نوشت  |